دست نوشته‌های دادمهر
 

http://1.almas.comlu.com/images/c1b6fa97c428.jpg

عقربه ساعت با زبان بی‌زبانی می‌گوید که شب دقیقاً به نیمه رسیده است.صدای وِِیز ویز لامپ کم مصرف اتاقم تنها خط صوتی مدام است که دل سکوت را می شکافد و پیش می رود، روی میز تحریرم تنها جای خالی‌ای که پیدا می‌شود جایی است که دستانم به آن تکیه می کند. نقاشی چیره دست تصویر انبوه کتاب‌‌های روی میز و برگ‌های پر تقویم امسال را در ذهنم مثل یک نوار ممتد نقاشی می کند، فلان روز فلان آزمون، فلان روز فلان برنامه.....، و اندیشه است که  بازهم لبریز تردیدم می‌کند!! ما کجای زمان ایستاده‌ایم؟ برای چه زندگی می کنیم و رنجی که هر روز به دوش می کشیم به جرمی که پدرمان آدم مرتکب شده و اصل شخصی بودن مسئولیت که در اجرای اولین مجازات نادیده گرفته شده...و عشقی که آرام و قرار نداشته‌مان را بر باد می‌دهد....!!!!


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٦ توسط دادمهر

سال نو مبارک

بچگی‌ها بهتر بود؟

چه خوب بود همیشه بچه بودیم، سرگرم و مشغول بازی‌های کودکانه و خوش گذرونی تعطیلات سال نو و کلی کیف شور و حال، بزرگ که شدیم اسباب بازی زمونه شدیم و حوصله عمو نوروز هم نداریم، بچه که بودیم بی هوا داد می زدیم و جیغ می کشیدیم، بزرگ که شدیم دهانمان را دوختند و گفتند حرف زدن ممنوع..!!! بچه که بودیم دوست داشتیم یک روز ریش و سبیل مان در بیاد و سیندرلا عاشقمان شود و بعد بریم دستش را بگیریم و برداریم بریم سر خانه زندگیمون و هی تند تند نی نی های خوشگل به ما بگویند بابا و ما هم ببریمشون بازار و براشون  چیز بخریم! بزرگ که شدیم فهمیدیم که نامردها  فیلم رو نصفه نیمه پخش کردند و قسمتی هایی رو که سیندرلا بوسه مفتکی به پسر حاکم نمی داده رو سانسور کردند!! بچه که بودیم با یه تفنگ پلاستیکی سه سوته پدر خلاف کارها رو در می آوریم و دورشون می کردیم و بعدش هم بازداشت و مجازات؛ بزرگ که شدیم دیدیم یه آقایی سه هزار میلیارد دلار از مال امت مستضعف  رو ورداشته رفته اون لنگه دنیا برای خودش ویلا و ژیلا و.. خریده و معلوم نیست چرا هیشکی نفهمیده و تازه اصلاً هم نباید فکر کرد که کسی قبلاً می‌دونسته‌!! بچه که بودیم هی دوست داشتیم زود بریم مدرسه و مقاطع ابتدایی، راهنمایی، دبیریستان، پیش دانشگاهی و پس دانشگاهی و....رو بگذرونیم و بریم مثل این قاضی هایی که تو فیلم ها از این گیس‌های بلند فرفری خوشگل دارند بزاریم سرمون و با چکش بزنیم رو میز و هی بگیم جلسه دادگاه شروع  می‌شود، دادگاه از شهود می‌خواهد در جایگاه احضار شوند و بعدش هم با تکیه بر شرف  و وجدان و عدالت داد مظلومین رو بستانیم!!! بزرگ که شدیدم  دیدیم ای بابا یه جایی هست بهش ‌می‌گن «گزینش قضات» که کاری نداره که تو شب‌ها تا صبح نخوابیدی  و هی نیمروی  خونه دانشجویی خوردی و درس خوندی و هی واحدها رو با نمره عالی پاسیدی و شاگرد اول شدی احیاناً مقاله و سابقه تدریس  هم داری  و شرف  و وجدانت هم اینقدر هست که در برابر بندهای «پ» طاقت بیاره، بلکه همن جاهه که الان گفتم که کارمندان محترم و فاضلش گآهاً سر یک ساندیس و کیک حسابی از خجالت هم در می‌آیند، طی تحقیقات وسیع میدانی و چهار راهی و کوچه خیابانی تمام شایستگی هات رو با چندتا پرسش کوتاه از بقال محله در مورد ریش و پشمت خیلی مختصر  و مفید و علمی و دقییق تأیید یا رد می‌کند. و خلاصه سرتون رو درد نیارم بچه که بودیم دوست داشتیم بزرگ شیم؛ بزرگ که شدیم آرزو کردیم ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم.!

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ توسط دادمهر

سلام

پاییز به سر آمد و نیمی از زمستان هم گذشت، اما قصه ی ما که باعث بلاتکلیفی و این همه تأخیر است همچنان باقیست.راویان شکر شکن و شیرین سخن گفته اند نهایت تا آخر امسال قصه ما هم به سر خواهد رسید!!! من حتماً قصه را برای شما خواهم نوشت اما بگذارید ببینم آخرش کلاغ قصه به خانه می رسد یا نه؟! ما که چشممان آب نمی خورد.

به هر صورت نوشتیم که دوستان بدانند همه چی آروم نیست!! و از سر تقصیرات و ایضاً تأخیرات ما بگذرند و برای به سر رسیدن خوش قصه مان دعا کنند..

از همه دوستانی که مثل همیشه لطف داشتند تشکر می کنم(مخصوصاً خط سوم، مامای چکمه سفید، بهار، فروغ و....)

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ توسط دادمهر

 

پاییز  چه  زیباست
مهتاب  زده  تاج سر  کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
 یک  سایه  باریک
 هشتی شده تاریک
 رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ابر اگر پنجه کشیده
 دامان خودش نیز دریده
 آرام دود  باد  درون رگ نودان
 با شور زند نی لبک آرام
 تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند
 شبگیر سردار
 هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
 تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است
 تا باز کند ناز و دود گوشه دنجی
 آنگاه بپیچند
 لب را به لب هم
 آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
 تا باز پس از مرگ
 آرام نگیرند
 جاوید بمانند
 سر باز برون از بغل باغچه آرند
 آواز بخوانند
 پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
 سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه من نیستی امشب
 من دیده به چشمان تو بستم
 هر عکس تو از یک طرفی خیره برویم
 این گوید
 هیچ
 آن گوید
برخیز و بیا زود بسویم
من گویم
نیلوفر کم رنگ لبت را
با شعر بگویم با بوسه بشویم
 ای کاش
 ای کاش
 آن عکس تو از قاب دراید
 همچون صدف از آب براید
 ای کاش
 جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
 آنگاه بتو پیرهن از شوق بدری
 از شور بلرزی
 دیوانه همه شوق همه شور
 بیگانه پریشیده همه قهر
 همه نور
 بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
 آنگاه زنم پرده به یکسو
 گویم که
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که
 نه ... آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
 آنگاه بپاییز
 هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من اید به سر انجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
 هر شعر
 از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
 آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت
 من ، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
 پاییز چه زیباست
 مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
 آن دختر همسایه لب نرده ایوان
 می خواند با ناله ی جانسوز
 خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
 هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
 تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
 تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
 آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
 آنگاه بسایند تن را به تن هم
 آنگاه بمیرند
 تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
 سر باز برون از بغل باغچه آرند
 آواز بخوانند
 پاییز چه زیباست
 من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
 چه زیباست

(شعر از نصرت رحمانی)


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢٩ توسط دادمهر

 

سپاس خداوندی را که به انسان قدرت تحمل سختی‌‌ها و مشکلات را ارزانی داشت. سپاس او را که اراده داد تا تلاش کنیم و به با تکیه بر تلاش و پشت‌کار بر مشکلات فایق آییم. شپاس خدایی را که انسان را از نعمت عقل برخوردار گرداند تا بر زمین و آسمان و کهکشان‌ها و کل موجودات پادشاهی کند.

سپاس خدواندی را که هرچه دارم از اوست...

بلاخره دیروز دوشنبه 28/6/90 به لطف خدا از پایان‌‌نامه دفاع کردم. آن قدر با اشیقاق و علاقه سطر به سطرش را  بنا نهاده بودم که حتی مورد تحسین داواران هم قرار گرفت. آن‌ها به من پیشنهاد دادند که با انجام یکسری از اصلاحات جزئی به عنوان کتاب آن را به چاپ برسانم. گویی به یکباره تمام خستگی این دو سال اخیر از تنم بیرون شد. دیروز یکی از روزهای خوب زندگی من بود. دیروز به همه متنقدان ثابت شد که در سایه تلاش و پشتکار و صبر هر موفقیتی می‌توانددست یافتنی باشد. و امروز هم مثل گذشته دست‌هایم را به سوی آسمان بلند می‌کنم و با صدای بلند فریاد می‌کنم: که خدای بزرگم، من، بنده‌ی ناچیز تو هرچه دارم از توست و راضیم به رضایت تو....

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٩ توسط دادمهر

انشای یک بچه دبستانی در مورد ازدواج!

 

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است. 

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می‌کند بعد آشتی می‌کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٥ توسط دادمهر

با سلام

لطفا نظرات خود را در دفاع از یکی از دو جریان زیر بیان فرمایید. از خوانندگان محترم حقوقدان نیز استدعا دارم در دفاع یا رد  اتهام انتسابی به سرپرست روزنامه ایران( جریحه دار کردن عفت عمومی) به طور مستدل اظهارنظر فرمایند.

 اظهارات نامناسب و جنجالی دولتمردان درباره حجاب و عفاف  در طول دو سه سال اخیر آن قدر بوده که کسی از اقدام اخیر روزنامه ایران در توهین به حجاب تعجب نکند ! اگر روزنامه دولتی ایران "چادر مشکی" را نامتناسب با ویژگی زنان و دختران ایرانی و تحمیل شده ناصرالدین شاه قاجار معرفی کرده واز قول کلهریکی از مشاوران سابق احمدی نژاد و یار نزدیک وی در انتخابات، قانون حجاب و عفاف را با "یاسای چنگیز" -فرمانده خونخوار مغول- مقایسه کرده ، باید به یاد آورد که پیش از این حرفهایی زده شده که راه را برای این گونه اظهارات و انتشار آن در روزنامه دولت باز کرده ومتاسفانه علی رغم تلاش بعضی متعهدان، آن گونه که باید با آن گفتارها و زمینه سازی ها برخورد نشده است. فراموش نکرده ایم که محمود احمدی نژاد در خرداد ماه سال گذشته و در گفت وگوی زنده تلویزیونی ، در مقابل طرح حجاب و عفاف موضع گیری کرد و باعث اعتراض بسیاری از علما و روحانیون و نمایندگان مجلس شد، به طوری که نمایندگان مجلس به طرح سوال از وی پرداختند که در آن خطاب به احمدی نژاد آمده بود: "چرا جناب عالی با علم به این که انتقاد از برخی مجریان "قانون عفاف و حجاب" در رسانه ملی موجب کاهش اقتدار نظام در این حوزه و بدتر شدن وضع پوشش اسلامی در جامعه خواهد شد، در برنامه زنده تلویزیونی ضمن متهم کردن برخی مجریان این قانون، بر خلاف اجماع فقها بر وظیفه دولت اسلامی در آن مرتبه از امر به معروف و نهی از منکر که نیازمند اعمال قانون است، با اعلام این مطلب که راهکار این مساله منحصر به کار فرهنگی است، از دولت سلب مسوولیت نمودید و پس از مخالفت گسترده مراجع تقلید، ائمه جمعه، علمای بلاد و نمایندگان مجلس با سخنان شما، در مصاحبه زنده تلویزیونی بعدی اعلام کردید که سخن من همان است که گفتم. این رفتار شما چگونه توجیه می شود". متاسفانه طرح سوال از احمدی نژاد با موانعی روبرو شد و هنوز به سرانجام نرسیده است. تیر ماه گذشته نیز در حالی که دوباره راهپیمایی و اعلام برائت از رفتارهای هنجار شکنانه و بدحجابی در کشور شدت گرفته بود و بسیاری خواهان تشدید برخورد با بدحجابی و بی حجابی های موجود در جامعه بودند، مصطفی محمدنجار وزیر کشور در جمع خبرنگاران در خصوص بحث حجاب و عفاف اظهار داشت "حجاب و عفاف در کشور بسیار عالی است " تا به این ترتیب تلویحا اعلام کند علی رغم تذکرات و انتقادات بسیاری که علیه وضعیت بد حجاب در کشور شنیده می شود نگاه و روال حرکت دولت در این خصوص همانی است که پیش از این بوده است! با همه این تفاصیل ، انتشار ویژه نامه ایران، حرکتی بی پروا و ضد دینی  در ادامه این گونه مقاومتها در برابر خواسته علما و متدینین درباره جلوگیری از هنجار شکنی و بد حجابی، آن هم در ماه مبارک رمضان است که قابل چشم پوشی نیست و نباید آن را به عنوان حرکتی دیگر از " جریان انحرافی " تقلیل داد، بلکه باید با واقع نگری ریشه این نگاه را در مجموعه دولت دید و با آن مقابله کرد. شنبه گذشته و با انتشار ویژه نامه ای به نام " خاتون " در روزنامه ایران، رسانه های مختلف خبری، ازجمله رسانه های هوادار دولت با تعجب گزارش دادند که حالا  بار تمسخر و توهین بی سابقه به عفاف و حجاب را روزنامه دولتی ایران در قالب یک ویژه نامه به دوش کشیده است، روزنامه ای که توسط علی اکبر جوانفکر از یاران نزدیک احمدی نژاد ومدیر‌خبرگزاری‌دولت،مدیریت‌می‌شود .
سایت جهان در این زمینه نوشت: روزنامه دولتی ایران ویژه نامه رایگان خود را به همراه شماره امروز منتشر کرده و در آن پوشش اسلامی زنان و چادر مشکی را مورد بی پرواترین اهانت ها قرار داده است. مدیران روزنامه ایران که نام "خاتون" را بر این ویژه نامه مخصوص حجاب گذاشته ، "چادر مشکی" را نامتناسب با ویژگی زنان و دختران ایرانی و تحمیل شده ناصرالدین شاه قاجار معرفی کرده اند. این روزنامه در بخشی از ویژه نامه با مهدی کلهر، مشاور رسانه ای معزول رئیس جمهور به گفت وگو نشسته و به نقل از او رنگ مشکی چادر را "متکبرانه" و نتیجه تحمیل شاهان قاجار به زنان و دختران ایرانی دانسته که از مجالس عیاشی شبانه در اروپا بیرون آمده است. در ادامه این مطلب آمده است :کلهر در سخنانش درباره زمان و نحوه ورود چادر مشکی به ایران هم مدعی شده است: ناصر الدین شاه در سفرهای اروپایی شب که به مجلس عیاشی می رفت، می دید آنجا لباس مردها مشکی است. کلاه سیلندری مردها مشکی است و زن ها هم با لباس مشکی می آیند. این به نظرش آمد که یک نوع سنگینی و وقار دارد وگرنه در اسلام به صراحت داریم که رنگ تیره مکروه است. این رنگ مشکی متکبرانه را ناصرالدین شاه آورد. خدا لعنتش کند. همین جور آتش به قبرش ببارد. خیلی مرد ملعونی است. کلهر پا را از این هم فراتر گذاشته و در سخنانی که عجیب و اهانت بار با بیان اینکه چادر مشکی پوشش اشرافی بازمانده از شاهان قاجاریه است، گفته است: از لحاظ فلسفه حجاب، قطعا چادر بدترین پوشش است چون چهره زن را قاب می کند! روزنامه ایران در ادامه این مصاحبه بی سابقه از قول کلهر قانون حجاب و عفاف را با "یاسای چنگیز" -فرمانده خونخوار مغول- مقایسه کرده و طرح امنیت اخلاقی و گشت ارشاد را هدف حمله قرار داده است.  با انتشار این ویژه نامه اعتراضها از هر سو نسبت به این اقدام آغاز شد و دادستان تهران به عنوان مدعی العموم علیه سرپرست روزنامه ایران به اتهام "جریحه دار نمودن عفت و اخلاق عمومی" اعلام جرم کرد. به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دادستانی تهران، در اعلام جرم دادستان تهران آمده است : روزنامه ایران در ضمیمه مردادماه سال 1390 با عنوان " خاتون یک " به درج مطالبی راجع به حجاب و اعتقادات زن مسلمان ایرانی پرداخته و با حمله به چادر و طرح حجاب و عفاف ، با ترویج اباحه گری در حوزه پوشش اسلامی، مطالبی را درج کرده که جریحه دارکننده عفت و اخلاق عمومی است. از سوی دیگر، دبیر هماهنگ کننده شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان تهران در این خصوص به مهر گفت: جای تاسف و تعجب است که یک روزنامه دولتی و منتسب به دولت اصولگرا در شرایطی که مردم نسبت به مظاهر بی حجابی و بدپوششی معترض هستند به چادر که برترین نوع پوشش زن ایرانی و میراث پرافتخار ملی و اسلامی است می تازد. سیدمحسن محمودی در ادامه گفت: در"الدرالمنثور"204/5 آمده است: ام سلمه یکی از زنان پیامبر اکرم(ص) می گوید: هنگامی که آیه حجاب نازل شد زنان انصار از منزل بیرون آمدند در حالیکه عبا (و چادر) مشکی بر سر داشتند و این ارتباطی به ناصرالدین شاه ندارد.

به نقل از روزنامه مردم سالاری24/5/90


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط دادمهر

قاتل دختر دانشجو در پل مدیریت به قصاص در ملأ عام محکوم شد

دادگاه کیفری استان تهران، قاتل پرونده قتل در پل مدیریت را به قصاص در ملأ عام محکوم کرد.
جلسه محاکمه عامل قتل دختر دانشجو در منطقه پل مدیریت صبح دیروز از ساعت 11در تالار امام خمینی(ره) دادگاههای کیفری استان تهران و به ریاست قاضی عزیز محمدی آغاز شد. در این جلسه بعد از اظهارات نماینده دادستان در دفاع از کیفرخواست دختر جوانی که در روز حادثه به همراه مقتول بود و 3 شاهد دیگر حادثه در جایگاه قرار گرفتند و مشاهدات خود را بیان کردند. بعد از اظهارات شهود پرونده، کوشا متهم پرونده در جایگاه قرار گرفت و با بیان این نکته که قتل را قبول دارم جزئیات و انگیزه خود را از وقوع قتل بیان کرد.
بعد از شنیدن اظهارات وکیل مدافع متهم، کوشا آخرین دفاع خود را بیان کرد و سپس قاضی عزیز محمدی ضمن ختم جلسه متهم را به قصاص و اجرای حکم در ملأ عام محکوم کرد. همچنین وی از جنبه عمومی مجروح کردن دوست مهسا (مقتول) تبرئه شد.
مشروح جلسه محاکمه
در جلسه محاکمه عامل جنایت در پل مدیریت 3 نفر از شاهدان، دوست مقتول، قاتل، نماینده دادستان تهران، وکلای اولیای دم و وکیل تسخیری متهم به بیان اظهارات پرداخت.
در ابتدای جلسه، ذبیح زاده نماینده دادستان در دفاع از کیفرخواست صادره اتهامات وارده به متهم را مباشرت در قتل عمدی و مباشرت در جرح عمدی دوست مقتول دانست و گفت: با توجه به مدارک و اسناد موجود در پرونده مانند گزارش اولیه مرجع انتظامی، کشف آلات قتاله، گزارش بازپرس ویژه قتل و تیم بررسی صحنه جرم، نظریه پزشکی قانونی مبنی بر صحت وسلامت عقل متهم در زمان حادثه، اظهار شهود، شکایت اولیای دم، بازسازی صحنه قتل و اقاریر صریح متهم، بزه انتسابی به وی محرز است و خواستار اشد مجازات برای وی هستم.
اولیای دم به دلیل وضعیت نامناسب روحی، در جلسه محاکمه حاضر نشده و وکلای آنها به دفاع از خواسته پرداختند. در ادامه جلسه «مرضیه.م» دوست مقتول که در صحنه قتل حضور داشته و توسط قاتل مجروح شده بود، در جایگاه قرار گرفت و گفت: 2 سال قبل، بعد از یک امتحان، به همراه مهسا به اتاق استاد رفتیم تا درباره امتحان و سخت بودن آن صحبت کنیم که کوشا هم آنجا بود. مهسا دو هفته بعد به من گفت: کوشا چند بار به او درخواست دوستی داده است. یک بار هم کوشا به مهسا شماره تلفن داده بود تا با او تماس برقرار کند. وی با بیان اینکه کوشا یک بار هم از من خواست تا برای این دوستی وساطت کنم ادامه داد: به کوشا گفتم فکر مهسا را از سرت بیرون کن، چون مهسا بعد از تحصیلات از ایران خارج می شود.
مرضیه گفت: این موضوع گذشت و تا روز حادثه دیگر اتفاق خاصی نیافتاد و ارتباط خاصی بین ما و کوشا نبود. روز حادثه به همراه مهسا روی پل عابر پیاده بودیم که مهسا جلوتر از من قرار گرفت. در یک لحظه مردی از کنار عبور کرد و به سرعت مهسا را به نرده پل چسباند و شروع به ضربه زدن کرد. اول فکر می کردم او را با مشت می زند اما وقتی مهسا روی زمین افتاد، خون از بدنش جاری شد.
وی گفت: پارچه از چهره او افتاد و دیدم که کوشا، همکلاسی خودمان است که مهسا را بی مهابا می زند. با فریاد مردم را خبر کردم اما کسی جرات نمی کرد جلو بیاید. کوشا به قدری وحشی شده بود که هرچه قسم دادم و فریاد زدم توجهی نکرد. مرضیه در ادامه اظهارات خود گفت: حدود 2 سال از آخرین باری که کوشا تصمیم داشت با مهسا ارتباط برقرار کند گذشته بود و به قدری انگیزه کوشا برای این دوستی ضعیف و سطحی بود که فکر نمی کردیم کار به اینجا کشیده شود. کوشا به هیچ وجه درخواست ازدواج نداده بود و فقط می خواست با مهسا دوست شود. او آدمی گوشه گیر بود و در دانشگاه در جمع دانشجویان حاضر نمی شد.
بعد از اظهارات مرضیه، اولین شاهد حادثه که موفق به دستگیری کوشا شده بود در جایگاه قرار گرفت و گفت: زمان حادثه کنار پل بودم که با فریاد کمک خواهی یک مرد و زن جوان به آنجا رفتم و دیدم متهم روی سینه دختری نشسته و با مشت او را می زند اما وقتی دستش بالا آمد، دیدم در دستش چاقویی است که از آن خون می ریزد. وی ادامه داد: میله ای را از فردی که آنجا بود گرفتم و به سمت او حمله کردم اما موقعیت وی طوری بود که به همه راه های ورودی به پل اشراف داشت. به او نزدیک شدم و با میله به کتفش زدم که به سرعت از آنجا فرار کرد. او را دنبال کردم که در یک لحظه با میله محکم به دستش زدم که چاقو روی زمین افتاد. خودم را روی او انداختم تا مردم رسیدند و او را گرفتند. این شاهد گفت: به سرعت خودم را بالای سر دختر جوان رساندم و با کمک بقیه مردم یک وانت را متوقف کرده و او را به بیمارستان رساندیم اما وقتی رسیدیم او تمام کرد.
وی در ادامه اظهارات خود درباره زمان حضور پلیس در صحنه گفت: همه شاهدان و حاضران در صحنه دیدند که یک خودروی گشت پلیس در محل بود اما به سرعت از آنجا رفت.
شاهد دیگری که مردی میانسال بود، در این باره گفت: یک خودروی پلیس در صحنه حضور داشت اما با دیدن صحنه به سرعت آنجا را ترک کرد؛ آنها حادثه را دیدند و رفتند. همه شاهدان برگه ای را مبنی بر اینکه خودروی گشت پلیس صحنه را ترک کرده است امضا کردند اما گویا این برگه در پرونده موجود نیست.
متهم را مردم دستگیر کردندنه پلیس
این شاهد همچنین اظهار داشت: پلیس مدعی شده است که متهم را آنها دستگیر کرده اند اما فقط مردم بودند که دنبال او دویدند و موفق شدند او را دستگیر کنند. همه کسانی که آنجا بودند با پلیس و اورژانس تماس گرفتند اما نیامدند.
اظهارات قاتل
نوبت به کوشا، متهم پرونده رسید و با بیان اینکه اتهامات را قبول دارد، گفت: از اولین سالی که وارد دانشگاه شدم، به مهسا علاقه مند شدم. تمام موازین اخلاقی را رعایت کردم اما او همیشه به من بی اعتنایی می کرد. با این بی توجهی ها علاقه من به او کمتر که نشد بیشتر هم شد. چند روز بعد از اینکه او را در کرج و در محل خودمان دیدم، به او پیشنهاد دوستی دادم ولی مهسا با اهانت و تمسخر با من برخورد کرد و این رفتار او چند بار تکرار و موجب عصبانیت من شد. گویا مهسا مدتی قبل در همان محل زندگی می کرده است. وی ادامه داد: سعی کردم این اهانت او را فراموش کنم اما نمی توانستم و روز به روز ناراحتی من بیشتر می شد. چند بار خواستم حداقل به صورت شفاهی رفتار او را جبران کنم تا آرام شوم اما نشد تا اینکه آخرین روزهای ترم دانشگاه فرا رسید و عصبانیت من به خاطر تمسخر مهسا بیشتر شده بود. اهالی محل نیز مرا به خاطر حرف های مهسا مسخره می کردند.
کوشا گفت: تصمیم به تلافی کردن گرفته بودم؛ روز آخر، تمام اتفاقات 4 سال گذشته جلوی چشمم آمد. می دانستم اتفاق شومی خواهد افتاد و خواستم نروم اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. چاقوها را از سال ها قبل خریده بودم و یکی از آنها هم یادگاری دوستم بود. وی ادامه داد: اصلاً توانایی فکر کردن نداشتم و روی پل عابرپیاده به سمت مهسا حمله کردم. در همین حین مرضیه برای دفاع از او جلو آمد و پارچه را از روی صورتم کشید. به او گفتم برو اما نرفت و متوجه نشدم چگونه او را زدم. ابتدا تصور می کردم فقط دو یا سه ضربه به مهسا زده ام اما در کلانتری به من گفتند حدود 30 ضربه به او زده ام.
کوشا گفت: در حال فرار بودم که شاهد اول دنبال من بود. قصد فرار داشتم اما مطمئن بودم که دیر یا زود دستگیر خواهم شد به همین دلیل خودم ایستادم تا اینکه مردم رسیدند و با چوب و سنگ مرا به قدری زدند که بیهوش شدم. وی در پاسخ به این سؤال که چرا به خود اجازه دادی نتیجه عشقی یک طرفه را به اینجا بکشانی گفت: خیلی سعی کردم بعد از آن قضیه مهسا را از ذهن خود دور کنم اما نمی توانستم. متهم درباره اینکه جواب مهسا به درخواست هایت برای رابطه دوستانه چه بود، اظهار داشت: مهسا خیلی صریح و فوری به من جواب منفی می داد و درخواستم را رد می کرد. می خواستم موضوع را به خانواده مهسا بگویم اما وقتی دیدم مهسا به من بی احترامی می کند، با خودم گفتم اگر به خانواده اش بگویم خودم را سبک کرده ام.بعد از اظهارات متهم، قاضی عزیز محمدی ختم جلسه را اعلام و بعد از مشورت با مستشاران دادگاه، متهم را به قصاص در ملأعام محکوم کرد.

 (به نقل از روزنامه کیهان، پنجشنه 6 مرداد90)

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٦ توسط دادمهر
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک